و له ايضا
ساقى بيا كه موسم عيدست و ماه دى * پروانهاى فرست به روح از چراغ مى
پيش آر آتشى كه چو در جان علم زند * ياقوت گردد آب روان از فروغ وى
برمىدمد شمامهء كافور صبحخيز * آواز ده كه چنگ بيارند و ناى و نى
وين حرف بازگوى كه وقت صبوح شد * اى خفتگان مهد هوس خواب تا به كى
خيزيد تا نشاط كنيم اين زمان كه كرد * چرخ سپيدكار بساط سياه طى
از بزم فخر ملك نشاط بهار داد * گلهاى نوشكفته همى در هواى دى
رباعى
اى باد صبا مرا به كامى برسان * وز من به نگار من پيامى برسان
در طرهء او دلى است ما را زنهار * گر زنده بيابيش سلامى برسان
263 سيف الدّين دبير
صاحب كتاب عرفات وى را تمجيدى كرده و قصيدهيى از اشعارش آورده از اشعارش پختگى طبعش ظاهر است اما از احوالش چيزى بر من نيست .
چو آفتاب ز عقرب به قوس كرد مقام * سحاب گشت حجاب عطارد و بهرام
زمين كه بست مسام از حرارت نيسان * شد از برودت آبان كنون گشاده مسام
ملوك انجم و افلاك را چه شد كز چرخ * همى به دنيا آرند از سپاه غمام
همه به هيئت تنين و صورت تمساح * همه به صورت سرطان و سيرت ضرغام
چو گرگ و پيل كه دارند از هوا اوطان * چو ببر و شير كه گيرند از سپهر كنام
به باغ و راغ ز اوراقهاى شاخ شجر * چو زر پخته شد اندر عيار نقرهء خام
مزاج طبع جهان سرد شد به عقل و ليك * نه زان نسق كه نفس بر عدوى صدر كرام