مگو مغرور غافل را براى امن او نكته * مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما
تو پندارى كه بر بازيست اين ايوان چو مينو * تو پندارى كه بر هرزه است اين ميدان چون مينا
نه حرف از بهر آن آمد كه سوزى زهرهء زهره * نه حرف از بهر آن آمد كه دوزى چادر زهرا
تو علم آموختى از حرص اينك ترس كاندر شب * چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا
چو علمت هست خدمت كن چو بىعلمان كه زشت آيد * گرفته چينيان احرام و مكى خفته در بطحا
چو جان تن را مزين كن به علم دين كه زشت آيد * درونسو شاه عريان و برونسو كوشك پرديبا
ز طاعت جامهاى برساز بهر آن جهان ور نه * چو مرگ اين جامه بستاند تو عريان مانى و رسوا
ترا يزدان همىگويد كه در دنيا مخور باده * ترا ترسا همىگويد كه در صفرا مخور حلوا
ز بهر دين بنگذارى حرام از حرمت يزدان * ولى از بهر تن مانى حلال از گفتهء ترسا
مرا بارى به حمد اللّه ز راه حكمت و همت * بهسوى خط وحدت برد عقل از خطهء اشيا
نخواهم لاجرم نعمت نه در دنيا نه در جنت * همىگويم بهر ساعت چه در سرا چه در ضرا
كه يا رب مر سنايى را سنايى ده تو در حكمت * چنان كز وى به رشك آيد روان بو على سينا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 941
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٩٤١