تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠

و له

تيرى بودم به زخم چون شمشيرا * در معركهء مصاف همچون شيرا و اكنون حركت نمىكند تا ديرا * وا ويلا وا مصيبتا وا تيرا

و له

شه را غلطى سخت عظيم افتادست * در حق كسى كه او ز ناكس زادست كز ده عمل شهر نه آن را دادست * كز نه تن شهر ده تن او را يادست
* * *
گويى كه ز تير خويش لافت نرسد * زين گونه سخنهاى گزافت نرسد سر پيش من آر و ساعتى صابر باش * تا شانه زنم اگر به نافت نرسد

به جهت پسر خود كه شعر مىگفته گفته است :

اى دزد هجا و مدح ديوان پدر * گويى كه شدم سوار ميدان پدر من رستم شعرم و تو سهراب منى * از خنجر من جان نبرى جان پدر

و له

به چشم شوخ شطرنجى و آن رخسار گل‌رنگش * به مرز دلكش بزمش خهى آن غنچهء تنگش برآويزد ازار از ميخ گنگ افشار چون كردى * به سوراخ اندرون ميخى و كردى دنبه آونگش صفات روى آن كودك چه گويم من كه آن كودك * همه لطف است و زيبايى ز پايش تا شتالنگش ندانم تا چه خواهد شد بسان مست كاندر ده * نگويد عه اگر با پاى بفشارد خر غنگش