هست به نزد عاقلان چشم سياه تو عجب * زانكه سياه كم بود مردم ترك بيشتر
فى الحكمة و الموعظة و الزهد
به جناب وحدت اى دل گذرى كن ار توانى * ز شراب وصل دركش قدحى به دوستگانى
به بهانهء تماشا قدمى ز خود برون نه * سوى باغ بيخودى شو كه خوش است ميزبانى
اگر آتش است در ره مگريز و در زمانش * چو خليل كن گلستان ز سرشك ارغوانى
پى سالكان اين ره چو تو كم شوى بيابى * كه نشان خاص ايشان روشى است بىنشانى
چو رسى به طور همت ارنى مگو و بگذر * كه نيرزد اين تمنا به جواب لنترانى
تو اسير نفس خويشى نشوى امير بر كس * كه غلام بندگان را نرسد خدايگانى
دل عقل و جان سبك شد كه ترا ز زرپرستى * دلوجان به كوه ماند همه سختى و گرانى
چو حساب گيرى از خود كه به آب ديده هردم * رقم هوا نشويى ز صحيفهء امانى
به قضاى عمر بنشين همهشب چو شمع ليكن * نه به اشك چشم ساغر نه به نالهء اغانى