گر به روى خاكيان از جود لافى مىزنى * از خجالت آب گردى پيش دست شهريار
شاه دريا مكرمت عادل غياث الدّين كه هست * چون گهر پاكيزهگوهر چون شرف عالىتبار
دست رادش در كرم باز است و دلها صيد او * باز دست پادشاهان را چنين باشد شكار
طفل بىتأثير حزم او نماند شير مست * عقل با تصوير بزم او نماند هوشيار
بىنشاط بزم تو هشيارى آرد جام مى * با نهيب رزم تو بيدارى آرد كوكنار
اندر آن روزى كه از خون قصبپوشان شود * كارگاه اطلس سرخ اين حرير سبز كار
چشمهء روشن روان گردد ز گرد انباشته * گلستان اختران گردد ز خون چون لالهزار
قبههاى آسمان از عكس شمشير يلان * بر زمين ريزد چو از نور تجلى كوهسار
چون نهنگ تيغ و مار نيزه جنبد مهر و ماه * عاريت خواهند درع و جوشن از ماهى و مار
كوتوال قلعهء افلاك يعنى آفتاب * از گشاد تير بربندد گذرهاى حصار
دشمن از زخم گران در خاك غلتد همچو آب * گرچه بر باد سبكخيز است چون آتش سوار
چون قدم در صف نهى جمشيد باشد قوس كش * چون قدح در كف نهى خورشيد باشد مىگسار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 864
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٦٤