نيلگونى وز تو در زنگار كسوت باغ و دشت * مشك رنگى وز تو شد كافور صورت كوه و غار
تاج سازد آب را ادرار تو بىسيم و زر * حله بافد خاك را آثار تو بىپود و تار
تيره گردد شمع انجم چون ز تو پروانه ساخت * رخ بپوشد شاه انجم چون درآيى پيلوار
چون ز تو افغان برآيد شادمان گردد چمن * چون بگريى زار و نالان از تو خندد جويبار
گرچه دارى چشم گريان ز آتش دل غم مخور * ور چه هستى خاك پيراهن ز انده غم مدار
جام را بر كف ز گريانى فزايد آب روى * تيغ را در صف ز عريانى فزايد اعتبار
گه چو خفتانى و تيغى مىكشى مغفر شكاف * گه زرهسانى و تيرى مىزنى جوشنگذار
چون كمان رستم اندر دستگيرى چشم روز * گردد از تير تو همچون ديده اسفنديار
بحر گوهربخش را نايب تو باشى گاه جود * شاه روزافروز را حاجب تو باشى روز بار
همچو مريم در زمان بىفحل آبستن شدى * عيسى جانبخش مىزايد ز تو بىانتظار
چتر تمثالى اگر چترى بود گوهرفشان * چرخ كردارى اگر چرخى بود اختر نثار
چون به كوشش سر برارى سر برآرد زاد سرو * چون به بخشش در ببارى دست بگشايد چنار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 863
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨٦٣