بر ملك و دين چو جورش ز اندازه درگذشت * بربست دولتت ز پى دفع آن ميان
او خواست زينهار و به پايت دراوفتاد * با اينهمه بيافت ز اقبال تو امان
و له
اى لب لعل ترا قاعده روحافزايى * زلف پربند ترا عادت عنبرسايى
گرچه در ظلمت هجرم چو سكندر شب و روز * مىنياسايم يكدم ز جهانپيمايى
بازيابم اثر از چشمهء حيوان چو خضر * هيچ اگر آينهء روى به من بنمايى
شكل چين سر زلف تو گرفته است ختن * ور نه هرگز نبدى مشك بدين بويايى
رباعى در هجو قاضى
رسوايى خلق داستانست به تو * بدنامى قاضيان عيانست به تو
مردان زمانه قلتبانند به زن * بيچاره زن تو قلتبانست به تو