و له
مرا هر زمان درد بر درد و آنگه * نه روى فغانى نه سامان آهى
نه جز حسرت و درد شغلى و كارى * نه جز ناله و آه رويى و راهى
ز دنيا بكنجى قناعت نموده * نه جوياى مالى نه در بند جاهى
پس آنگه ز جهال اين شهر بر من * بهر لمحهاى حمله آرد سپاهى
رباعيات
هر نيمشبم درد تو بيدار كند * و انديشهء تو در دل من كار كند
رحم آر كه درد دل من مىترسم * روزى به چنين شبت گرفتار كند
* * *
در جستن راز فلك دايرهوار * اى بسكه بگشتيم به سر چون پرگار
در كار شكست اين تن چون سوزن * دردا كه نيافتيم سررشتهء كار
231 رضى الدّين خشّاب
از فضلاى مشهور بعضى از كاشانش دانند و بعضى از نشابور سبب لقب خشّابى آنكه يكى از اجداد وى هيزم فروختى و سيم اندوختى بعضى او را و رضى الدّين مذكور را واحد دانسته اما گويا دو تن باشند زيراكه سياقشان و ممدوحشان اختلاف دارد ممدوحش شاه غياث الدّين و سخنانش مصنوع و رنگين يك هزار بيت شعر داشته و معاصر كمال الدّين اسماعيل بوده از اوست .
اى چو لعل دلبران آتشنماى و آبدار * وى چو چشم عاشقان گوهرفشان و لعلبار
طرفه آب و آتشى مىدارى اندر چشم و دل * كاب تو خورشيد موجست آتشت پروين شرار