و له ايضا
وطن به سايه گل گير اندرين ايام * كه گشت طارم و كاشانه نزد عقل حرام
نهاد نرگس بر فرق باز زرين تاج * گرفت سوسن بر دست باز سيمين جام
بساط سيم ز صحرا چو درنوشت فلك * چه خوشتر آيد صحرا و يار سيماندام
طلوع كرد ز هر شاخ خشك صد گل تر * به سعى تابش خورشيد و اهتمام غمام
به فصلهاى دگر غم نمىرود جايى * طربفزاى در اين فصل گل كه نيست مدام
و له ايضا
اى حسن بسته بر قمرت رنگ ارغوان * ايزد نهاده در شكرت شكل ناردان
كرده به زير عبهر تو ياسمين وثاق * كرده فراز شكر تو طوطى آشيان
چون قحط موى نيست ترا با چنان دو زلف * آخر ز نيمتار چرا مىكنى ميان
بر دل نبستهام در سوداى وصل تو * كان خانه را عظيم بلند است آستان
در سر بسا كه شوق وصال تو داشت دى * و امروز باد مىبردش گرد استخوان
گلها پديد گشت ز خاك و به هر گلى * در خاك مىكنى به عوض عاشقى نهان
وقت است اگر شود شب هجران تو سحر * چون صد هزار صبح برآيد ز بوستان
گفتى چه سانى و دل تو شادمانه است * در عهد جور تو دل و آنگاه شادمان