همان ميوهء تلخت آرد پديد * ازو چرب و شيرين نخواهى مزيد
* * *
ساقيا مر مرا ازين مى ده * كه غم من به دو گسارده شد
در قنينه برفت چون مه نو * در پياله مه چهارده شد
* * *
تا بدانجا رسيده دانش من * كه بدانم همى كه نادانم
و له
بيار از آنچه به كردار ديده بود نخست * روان روشن بستد به قهر ازو رزبان
از آنچه قطرهء او گر فروچكد به دهن * ضرير گويد چشم منست و مرده روان
از رباعيات اوست
اى گشته من از غم فراوان تو پست * شد قامت من ز بار هجران تو شست
وى شسته من از فريب و دستان تو دست * خود هيچكسى به سيرت و سان تو هست
123 ابو سليك گرگانى
از شعراى زمان آل ليث صفار و اولاد وى بوده و در آن روزگار خوشيها نموده اشعارش به مرور دهور و كرور شهور از ميان رفته اين دو بيت از اوست :
به مژه دل ز من بدزديدى * اى به لب قاضى و به مژگان دزد
مزد خواهى كه دل ز من بردى * اى شگفتا كه ديده دزدى و مزد