تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧

109 وقارى تته‌يى

اسمش ميرزا غازى ، روزگارى در قندهار حكمرانى كرده طالب آملى و مرشد بروجردى در خدمت او به سر مىبردند و از خوان انعامش مائده مىخوردند گاهى شعرى مىگفته اين دو بيت از اوست :
گريه‌ام گر سبب خندهء او شد چه عجب * ابر هرچند بگريد رخ گلشن خندد

و له

كجاست يك‌دوسه همدم كه همچو موسيقار * نشسته پهلوى هم بركشيم آوازى

110 وفايى دكنى

نامش اسماعيل عادل شاه بن يوسف عادل شاه عثمانى از پادشاهان عادلشاهيهء دكن است كه بعد از سلاطين بهمنى به سلطنت هند در رسيدند خاصه دكن و پدرش يوسف عادل شاه نيز پادشاهى مقتدر و صاحب طبعى موزون بوده و از خيالاتش بيتكى چند در اين تذكره مرقوم خواهد افتاد على الجمله چون يوسف عادل شاه در سنهء نهصد و شانزده درگذشت وى به جاى پدر نشست و در سنهء 941 رحلت يافت .
ز هجرت آتشى دارم به دل كز بهر تسكينش * نصيحتهاى سرد عاقلان بادست پندارى
*
شبى نگذرد كز فراق تو چون شمع * پر از اشك حسرت كنارى ندارم
*