تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥

و له

من اگر ز عشق دعوى بكنم گواه دارم * كه به ديده اشك خونين و به سينه آه دارم به دو چشم تو كه چشمى به رهت سفيد دارم * به دو زلف تو كه روزى به غمت سياه دارم

و له

شب وصال و دل‌خسته نارسيده به كام * خدا جزاى مؤذن دهد كه رفته به بام تميز دادن زلف و رخش مجو ز رقيب * كه كور فرق نيارد نمود صبح از شام

و له

دور از لب ميگون تو جامى نكشيدم * الا به گلو ناشده از ديده چكيدم
* * *
با رخت فارغم از الفت زلف و خطوخال * تا شدم بندهء سلطان ز سياهى رستم
* * *
مرا ز باغ چه حاصل ز آشيان چه تمتّع * كه راه در قفس افتاد اگر ز دام پريدم

و له

تا دگرباره ز ما مرغ دلى صيد كنى * با سر زلفك چون چنگل باز آمده‌اى
* * *
عيان به گرد خطت طره يا كه پندارى * به گرد شهپر طوطى پر غراب زده