تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
گشاده غنچه لب و گل به خنده مىگويد * كه هرچه خواجه درين دشت كشت مىرويد

و له

ما از پى ديدار رخش اشك فشانيم * او چون گه ديدار رسد دست فشاند ماه نو اگر بر رخ خورشيد توان ديد * آنگاه توان گفت به ابروى تو ماند

و له

طفلى نزند سنگ به ديوانه درين شهر * عاقل به چه اميد كند خانه درين شهر ز افسانهء عشق من شوريده دل افسر * افسانهء مجنون شده افسانه درين شهر
* * *
كى سرو بستان با قدت دعوى همتايى كند * كان ز آب و گل روييد و اين از جان و دل بركرد سر زنجير بر مجنون نهند از آنكه عاقل گردد او * زنجير زلفت مىكند ديوانه را ديوانه‌تر از زندگانى بهره برد آن كس كه دارد وقت گل * بر كف شراب لعل‌گون در بر نگار سيمبر

و له

از پاى طلب نمىنشينم * تا ديگ محبت است در جوش
* * *
كسى از خارخار غم ز عشقم باخبر گردد * كه از سرو گل‌اندامى خلد در پاى دل خارش برون از پرده شد گل در چمن تا چهره بنمايد * چو برقع بركشيد آن لاله‌رخ بشكست بازارش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 49 | رضا قليخان هدايت