تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
تو را كه تاب بلا نيست گرد عشق مگرد * به دجله پا ننهد هركه او شناور نيست
* * *
آنچه در وصف نگنجد صفت مشتاقيست * رفت ز اندازه سخن باز حكايت باقيست ترسم آخر ز كف از بيم فراقت برود * نيم‌جانى كه به اميد وصالت باقيست

و له

هركسى را سر سوداست به بازار غمش * من سودازده در سود و زيانم هوسست عشق پيرى و جوانى نشناسد مكنيد * منعم ار خدمت آن تازه‌جوانم هوسست
* * *
دل شوريده به سر باز خيالى دارد * طالب وصل و عجب فكر محالى دارد
* * *
تا عكس ساقى آينه‌افروز جام شد * جز باده هرچه بود به عالم حرام شد گر مرغ دل به زلف تو زارى كند مرنج * آرى فغان كنند غريبان چو شام شد
* * *
آتشى در دلم افروخت كه نمرود نكرد * سيل از ديده فروريختم و [ دود ] نكرد دوجهان هركه بهاى سر موى تو گرفت * من برآنم كه زيان كرد و جوى سود نكرد ز آتش عشق شگفتم كه در آن هركه فتاد * سوخت يكباره سراپاى وى و دود نكرد كرده‌اى با دل من آنچه به يك غمزه اياز * سالها با دل شوريدهء محمود نكرد
* * *
گر آن لب شيرين به تبسم بگشايى * حلوايى ازين‌پس در دكان نگشايد پاى از سر كوى تو كشيدن نتوانيم * هركس كه به پا رفت ازين در به سر آيد

و له

غم و شادى عالم بىثبات است * دمى باشد دمى ديگر نباشد
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 48 | رضا قليخان هدايت