تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦

و له

من مجنون‌صفت از موى سر پيراهنى دارم * ز مو باريكتر در زير پيراهن تنى دارم

و له

برون ز كوى تو با خون ديده خواهم رفت * هزار طعن ز مردم شنيده خواهم رفت به پاىبوس تو چون آمدم ندانستم * كه پشت دست به دندان گزيده خواهم رفت

و له

قاتل من چو به‌سوى من محزون گذرد * چشم پرخون مرا بيند و از خون گذرد

و له

بدگمانى بين كه با هركس حكايت مىكنم * او تصور مىكند كز وى شكايت مىكنم
* * *
تو را كاى همنشين بر گريهء من خنده مىآيد * چو من كارت به بىرحمى نيفتادست پندارى

اين رباعى را در زمان محبوسى در قلعهء قهقههء قراداغ به شاه‌طهماسب صفوى فرستاده

از گردش چرخ واژگون مىگريم * از جور زمانه بين كه چون مىگريم با قد خميده چون صراحى شب و روز * در قهقهه‌ام وليك خون مىگريم

در جواب او گفته‌اند

آن روز كه كارت همگى قهقهه بود * با راى تو راى سلطنت صدمهه بود امروز درين قهقهه با گريه بساز * كان قهقهه را نتيجه اين قهقهه بود