سرگذشت ما ز فرهاد است شيرينتر ، ولى * گوش سنگين تو نشنيد آخر اين افسانه را
* * *
همچو بلبل هميشه نالانيم * اين بود منصب هزارى ما
* * *
هرگز ز حرف نشد آشنا لبش * اى كاش بشنود سخنى از زبان ما
* * *
مكن ز گريهء مستانه منعم ، اى ساقى ! * شكسته است چو دل شيشه در كنار مرا
به رنگ سرمه كه در چشم كور بىقدر است * كسى به هيچ نگيرد در اين ديار مرا
* * *
مردم از مژگان به سيل اشك ما پى بردهاند * مىشناسد هركسى خاشاك طوفان ديده را
پيش آن غارتگر جان ، دل ندارد قيمتى * راهزن كى قدر داند گوهر دزديده را
* * *
به خاك و خون نشاندى همچو گل ما را در اين گلشن * شعار خويش كردى تا چو شبنم بىوفايى را
* * *
نه همين ناله به گوش تو گران مىآيد * نى كه از همدمى ما شده فريادى ما
* * *