هر دو امير از شاهجهانآباد برآمده ، ميدان تلپت را مخيّم ساختند . ناگزير پادشاه عمدة الملك را به صوبهدارى اللّهآباد مأمور فرمود ، رخصت نمود و هر دو امير نامدار از تلپت به پايتخت سلطنت حاضر گشته ، به سرانجام مهمّات ملكى مشغول شدند . اتّفاقا نوّاب آصفجاه را بعد يك سال به سبب ضرورتى سفر دكن پيش آمد . عمدة الملك باز حضور طلب گشته به مراحم خسروى و عنايات بيش از پيش سرفرازى اندوخت و مادام حيات به نهايت احترام به سر برد ؛ آخر كار در سنهء تسع و خمسين و مائة و ألف شخصى در صحن ديوان عام پادشاهى به ضرب شمشير كارش به انجام رسانيد « 1 » . از كلام او است :
به اوج بىكسى ما پر هما نرسد * رسيدهايم به جايى كه كس به ما نرسد
* * *
فرياد كه پيراهن ديوانگى من * چون دامن صحرا خبر از چاك ندارد
* * *
يار ، احوال دل از من پرسيد * غنچهء لاله به دستش دادم
* * *
سرشكم كم نمىگردد به سعى چشم تر بستن * كه نتوان شد ره سيلاب را مانع ز در بستن
[ 59 ] [ قزلباش خان اميد همدانى ]
صدرآراى ايوان سخندانى ، قزلباش خان اميد همدانى كه نام اصلش ميرزا محمّد رضا است ، در آغاز شباب از وطن مألوف به اصفهان آمده با ميرزا طاهر وحيد
هامش
( 1 ) . نسخه : رسيد ؛ به قياس اصلاح شد .