مدّتى به فراغ خاطر گذرانيد . بعد از آن به مقتضاى حبّ الوطن گلهاى رخصت به دامن تمنّا آورده ، سرى به اصفهان كشيد . پستر « 1 » باز متوجّه بهارستان گشته در عظيمآباد پتنه به خدمت شاهزادهء عظيم الشّأن ، خلف شاه عالم ، بهادر شاه كه در آن زمان رايت حكومت آنجا مىافراشت عزّ امتياز اندوخته ، مورد مراحم نمايان گرديد . شاهزاده نظر به كبر در مجلس خاصّ حكم به نشستن هم فرموده . ملّا در اواخر عمر عزيمت حرمين شريفين به ميان جان بسته ، خواست كه از راه بنگاله به سوارى مركبى راهى منزل مقصود گردد ، فأمّا تا بلدهء منكير كه از توابع عظيمآباد است رسيده ، در سنهء ستّ و عشر و مائة و ألف كشتى حياتش در گرداب فنا افتاد . از كلام اوست :
جلوهء نازت رسايى داد بيداد مرا * كوه تمكينت دو بالا كرد فرياد مرا
كى شود آزاد از زلف گرهگيرش كسى * دانهء زنجير در دام است صيّاد مرا
* * *
افتد آسان طرّهاش وقت مىآشامى به چنگ * مار چون آبى شود ، افسونگرى در كار نيست
* * *
از تغافلهاى پىدرپى مگر يارش كنم * پا زنم چندان به بخت خود كه بيدارش كنم
* * *
چون نگين مطلب ندارم غير كام ديگران * مىنشانم نقش خود ، امّا به نام ديگران
* * *
هامش
( 1 ) . حاشيه : پسر صحيح به نظر مىرسد .