شب كه بىروى تو ساقى باده را در جام ريخت * آتش سوزان به كام اين دل ناكام ريخت
خندهاى كردى كه صبح صادق از وى رو نمود * زلف عنبرفام بگشادى كه طرح شام ريخت
* * *
خبر سوزش دل ، يار چو پرسد ، قاصد ! * آتش تيز بينداز بر انبان نمك
* * *
بهسان شمع و خورشيد است طرز يار و حال من * كه او در جلوه سرگرم است و من سوى عدم كوشم
* * *
چون حبابم نيست غير از نشئهء صهباى وصل * مىبرد از خود مرا يك جنبش مستانهام