تو شمع كدام دودمانى * داغ تو هزار دودمان سوخت
عشقت ز در دلم درآيد * اسباب طرب يگانيگان سوخت
آبى بفشان بر آتش من * ز آن پيش كه بشنوى فلان سوخت
چون داغ تو ، اى بلاى جانها ! * زين بيش به دل نمىتوان سوخت
بنشينم و ترك عشق گويم * دست از تو به آب ديده شويم
بشتاب ! كه مىرود جوانى * درياب ! كه رفت زندگانى
حال من ناتوان خراب است * تعميرم كن كه مىتوانى
زين پيش سبك نمىتوان شد * از كوى تو مىبرم گرانى
بالاى تو را كند زمينبوس * از دور بلاى آسمانى
از گوشهء چشم زهر پاشى * وز كنج دهن شكرفشانى
چون نيست اميد اينكه با من * بنشينى و آتشم نشانى
بنشينم و ترك عشق گويم * دست تو از آب ديده شويم
[ 509 ] [ شيخ نوازش محيى الدّين وامق بلگرامى ]
عذارى شهرستان رنگين كلامى ، شيخ نوازش محيى الدّين وامق ، كه از شيوخ فاروقى است ، به ذهن رسا در كتب فارسى استعداد لايقه به هم رسانده و در مشق سخن از تلامذهء مير نوازش على فقير است . آخر الأمر اواخر مائة ثانى عشر مرحلهپيماى سفر آخرت گشت . از اوست :