شهرت مىافراخت .
ديوانى ضخيم قريب بيست هزار بيت جمع نموده و مثنوى و قصايد علاوه بر آن بوده . در لاهور سكونت برگزيد . سالها در رفاقت نوّاب سيف الدّوله عبد الصّمد خان ناظم لاهور و ملتان به سر برد و به مدد خرجى كه نوّاب به او مقرّر نموده ، به فراغ خاطر گذران مىكرد .
نظر به لياقت نمايان نوّاب نوازشات فراوان به حال او مصروف مىداشت ؛ و در محفل مشاعره كه هر روز قبل از عصر منعقد مىشد ، او را سرخيل آن جماعت مىانگاشت . بعد سيف الدّوله ، زكريا خان ، پسرش ، هم آن وظيفه جارى داشته ، فأمّا چونكه او را با سخنسنجى و شعرفهمى مناسبتى نبود مجلس شعر برهمىپذيرفت . آخر الأمر در عمر هفتادسالگى سنهء ستّين و مائة و ألف ترك لباس هستى گرفت . از كلام لطيف اوست :
دلى بيار و به ميخانهء عاشقانه درآ * بگو كه شيشهفروشم ، به اين بهانه درآ
* * *
من از چه پيش مردهدلان سر فروبرم * چون سجده بر جنازه نباشد نماز را
* * *
جان حاضر است بستان ، دل مىكنى طلب ، نيست * يك شيشه بود بشكست ، پهلوى من حلب نيست
* * *
نوبهار ديگران آمد ، بهارم برنگشت * ابر برگشت و هوا برگشت و يارم برنگشت
* * *
پس از مردن مرا آن سروقامت بر مزار آمد * قيامت آمد ، امّا بعد چندين انتظار آمد
* * *