ز مقراض فنا نور است شمع زندگانى را * بود آب دم شمشير صندل سرگرانى را
به دام افتادم و از ضعف و بىهوشى صفير من * نشد بار دل صيّاد نازم ناتوانى را
* * *
به جيب صبح ز خورشيد گلفشانىهاست * به جام پيرى ما بادهء جوانىهاست
* * *
واضح ! به هيچ راه دلم وا نمىشود * اين قفل زنگ بست شكستن كليد اوست
* * *
خيال روى او دل را ز پا مستانه اندازد * نسيم گل شرر در خرمن ديوانه اندازد
پريشانى يك دل مىبرد جمعيّت عالم * شكست شيشهء ما سنگ در ميخانه اندازد
* * *
بوى خون از نفس باد صبا مىآيد * شايد از گلشن داغ دل ما مىآيد
رباعى
يكعمر رفيق بزم احباب شديم * يكعمر به هجر در تبوتاب شديم
خفتند همه آخر و افسانه شدند * ما نيز به آن فسانه در خواب شديم
[ 504 ] [ مير عبد الواحد بلگرامى ]
مشغوف شيرينكلامى ، مير عبد الواحد بلگرامى ، كه اصلش از ترمذ است ، به كسوت حسن اخلاق آراسته و به حليهء اوصاف پسنديده پيراسته بود . طبع لطيفش در زبان فارسى و هندى به نظمپردازى ممتاز و ذهن سليمش به فكر ارجمند در سخن طرازى دمساز . او را نسخهاى است مسمّى به شكرستان خيال ، محتوى بر نظم و نثر كه در توصيف اقسام شيرينىها به رقم درآورده و مذاق مستمعان را ذايقهء قند و نبات بخشيده ؛ و باعث تأليف