دوش حرف از ساقى و نقل و مى و ساغر گذشت * ريخت چندان اشك از چشمم كه آب از سر گذشت
* * *
يك شرر از شعلهء شوقم به پيرى كم نشد * تا سحر شمع كسى غير از چراغ ما نسوخت
* * *
چه بلايى تو كه از شوق خراميدن تو * جاده چون رگ به تن خاك طپيدن گيرد
* * *
ز جمع مال ندانم نشاط ممسك چيست ؟ * كه همچو كيسه زر از بهر ديگرى دارد
* * *
نور معشوق ازل در دلم از يار افتاد * عكس خورشيد ز آيينه به ديوار افتاد
* * *
كار بهتر شود آن دم كه بتر مىگردد * سخت چون شد گره قطره ، گهر مىگردد
* * *
به زرپاشى بود مشهور خورشيد جهان ، امّا * زر پاشيده را پيوسته در دامان خود دارد
* * *
چون نماز عصر غربتزادگان راه عشق * با وجود ناتمامىها ، قبول درگهند
* * *
كى كسى پنهان تواند شد ز دستانداز مرگ * شمع كافوريست در دست اجل موى سپيد
* * *