برآمد . اين چند بيت از كلام نزاكت انضمام اوست :
بسكه ضعف ناتوانىها فكند از پا مرا * گر پرد از چهره رنگم ، مىبرد از جا مرا
* * *
بر ميوهء رسيده زدن سنگ ، ابلهى است * زنهار از سؤال مرنجان كريم را
* * *
ز فانوس گلى نتوان فروغ شمع را ديدن * چو بنشيند غبار چشم ، نور جان شود پيدا
* * *
وحشتم بست به زنجير و به صيّاد سپرد * نفس صيد چو در سينه بپيچد ، دام است
* * *
آبرو يك قطرهء آب است ، چون از چهره ريخت * پايهء ايوان عزّت را كم از سيلاب نيست
* * *
چو غنچهام لب خونين ز شكوه دوخته است * به رنگ لاله بهارم هميشه سوخته است
* * *
دل درون سينهء من از هجوم غم شكست * شورش مستان بزم اين شيشه را از هم شكست
* * *
مىبرد آخر تو را خواب عدم ، هشيار باش ! * آمدورفت نفسها جنبش گهواره است
* * *