نظر مىگماشت . در نظمپردازى از همنوايان ميرزا صائب و طاهر وحيد بود و طريق سخن به تلاش تازه و معانى دلنشين به خوش اسلوبى مىپيمود . مثنوى معركهء شاهعباس با بيلم خان اوزبك بس رنگين و نيكو گفته ، و لئالى آبدار مضامين را به رشتهء فصاحت و بلاغت سفته ؛ و اواخر مائة حادى عشر بساط هستى پيچيد . اين چند بيت از افكار اوست :
عرق ناكرده پاك از محفل ما شد نگار ما * در اين گلشن سبك برخاست از شبنم بهار ما
* * *
رسد بر اهل ايمان بيشتر آزار در دنيا * گزندى نيست از دندان جز انگشت شهادت را
* * *
زبان بسته نگهبان راز دل باشد * حصار خانهء ويران ، چراغ خاموش است
* * *
سعى ما گر هست ناقص ، فيض جانان كامل است * دست ما هرچند كوتاه است ، زلف او رساست
* * *
كوه را از خودنمايى روز و شب پا در گل است * جاده از افتادگى سر در كنار منزل است
* * *
دل چو بىعشق شد ، از رحمت حق دور شود * مرده را موجهء دريا به كنار اندازد
* * *