صيت فضائل و كمالاتش اطراف عالم را فراگرفته ، شاهان زمان و حكّام اوان نسبت به ذات شريفش بس اعتقاد مىداشتند و مراعات خدمتش واجب و لازم مىانگاشتند . وقتى در عهد شاهرخ ميرزا به هرات برخورد . از آنجا كه مشرب سيّد عدم احتراز از ضيافتهاى اغنيا و امرا بوده ، شاهرخ ميرزا گفت كه : مال اين مردم خالى از شبهه نيست .
پس قبول اين ضيافتها على العموم چه صورت دارد ؟ سيّد فرمود كه : من بهجز مال حلال نمىخورم . ميرزا در پى امتحان درآمده ، به خوانسالار خود گفت تا گوسفندى به ظلم بستاند و طعامش پخته ، پيش سيّد آرد . وى حسب الحكم از ضعيفهاى كه برّهء فربه با خود مىبرد ، به ظلم درگرفت و طعامش تيار ساخته سفره برچيد . شاهرخ ميرزا سيّد را به دعوت طلبيده ، به اتّفاق در تناول طعام مشغول گشت . در ميان تناول ميرزا از سيّد پرسيد كه : قول شما است كه من حلال نمىخورم و حال آنكه اين گوسپند به ظلم آمده است . سيّد فرمود كه : شاها ! پيش از اين به تفتيش بكوش ، شايد اللّه - تعالى - مصلحتى در اين داشته باشد . شاهرخ ميرزا آن پير زال را حاضر كرده ، كيفيّت واقعى پرسيد . وى گفت كه : به استماع خبر نامبارك پسر خود كه بنا بر فروخت گوسپندان به سرخس رفته بود ، غمناك بودم . چون در اين ايّام سيّد نعمت اللّه از كرمان در اين ديار قدم رنجه فرمودند ، نظر به تقدّس و كمالاتش منّت كردم كه اگر پسرم به سلامت رسد فورا يك برّه هديه به خدمت سيّد برم . چون به حكم الهى همان روز پسرم به سلامت برگشت به كمال فرحيّت خود گوسپند برداشته ، مىبردم تا به ايفاى ذمّت پردازم . در اين ضمن خوانسالار شاهى رسيده ، ظلما از من دركشيد . شاهرخ ميرزا به اصغاى اين مضمون به نهايت معذرت پيش آمده ، زيادهتر از سابق به حلقهء رسوخ و عقيدت سيّد درآمد .
آخر كار به عمر هفتاد و پنجسالگى در سنهء اربع و ثلاثين و ثمانمائه به فردوس برين منزل گزيد ؛ كذا فى طبقات شاهجهانى . از انفاس قدسيّهء اوست :
دولت عشق به هر بىسروپايى نرسد * پادشاهى دوعالم به گدايى نرسد
* * *