آه ز آن زلفى كه دارد رشتهء جان تاب از او * واى زان لعلى كه هردم مىخورم خوناب از او
[ 468 ] [ مسمّات مهرى هراتى ]
دلباختهء شيرينحركات ، مسمّات مهرى از اهل هرات ، كه به شكل دلفريب كف به غارت جانها مىكوشد و نقد صبر و شكيب از دست ناظران مىربود ، و با اينهمه حسن صورت ، سيرت هم نيكو داشت و به لطف كلام و مطايبات رنگين نظر به تفريح خواطر مىگماشت ، و از بهرهاندوزان سرادقات عاليهء نور جهان پادشاه بيگم بوده .
روزى در حضور بيگم موصوفه بر قصر همايون نشسته بود . ناگاه شوهرش خواجه حكيم كه پير ضعيف بود ، پايين قصر نمودار شد . بيگم مهرى را فرمود كه خواجه را بايد طلبيد . چون خواجه حكيم بر اين اشارهء وافر البشاره آگهى يافت ، به اضطراب و عجلت تمامتر مىخواست كه خود را به حضور رساند ، صورت نمىبست ، و هر قدر كه سرعت در رفتن مىكرد در عين روانگى حركات عجيبه از وى جلوهء ظهور مىيافت . بيگم به طرف مهرى متوجّه گشته ، فرمود : « مىتوانى كه اين حال را به نظم درآرى ؟ » . مهرى اين دو بيت فىالبديهه به مقابلهء خواجه حكيم خواند :
مرا با تو سر يارى نمانده * سر مهر و وفادارى نمانده
تو را از ضعف و پيرى قوّت و زور * چنانكه پاى بردارى نمانده
بيگم به خنده درآمد و به صلهء لايقه او را نواخت . اين بيت از اوست :
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * داشت او خود به زبان آنچه مرا در دل بود