بلاغت از اشعار آبدارش چهرهآرا . تلاش دلپذيرش گنجينهء نازكخيالى و تخيّل بىنظيرش عندليب چمنستان خوشمقالى . الحقّ همچو او ناظمى سحرآفرين از عمايد مدراس برنخاسته و شاعرى با طبع رنگين بزم شمع را به اين خوش اسلوبى نياراسته .
مقدّمة الجيش معركهء سخنورى بود و حاكم محكمهء نظمگسترى ؛ فأمّا ركن حياتش به عروض بعض عوارض در عمر هجدهسالگى وفات يافته و بالادستى قضا و قدر پنجهء نيروى هستى او را برتافت . اگر دست اجل به اين عجلت گريبانش نمىگرفت ، هرآيينه در نكتهسنجى و دقيقهرسى به مراتب ترقّى مىپذيرفت . آخر الأمر در سنهء ستّ عشر و مأتين و ألف ايّام زندگانى به اتمام رسانيد . از افكار دلپذير اوست :
كسى ز هم نكند فرق صلح و جنگ تو را * كه پر ز موج تبسّم بود خدنگ تو را
* * *
در صفا گوهر كجا آيينهء رويت شود * گوش مىگيرد چو مىبيند بناگوش تو را
* * *
بىاختيار گريهء مستانه مىكنم * در كف بهسان شيشه نباشد عنان ما
* * *
اگر راحتطلب باشى ، اسير رنج خواهى شد * كه خفتن برق باشد خرمن عيش زليخا را
شميم مشك از موج هوا چون نافه مىآيد * پريشان كرد شايد شانه آن زلف سمنسا را
* * *
اگرچه خون شده ، ماجد ! دل من از حسرت * ولى نزد چو حنا بوسه آن كف پا را
* * *