عشق را گر رخصت شوخى نمىبودى ز حسن * دست كى كردى زليخا سوى پيراهن دراز
* * *
گرفتم نى ز گل رنگى ، نه بويى از چمن بردم * همين سوز جگر چون شعله با خود در كفن بردم
* * *
باغبان رو به من آرد كه ثناخوان توام * چون صبا بارفروش گل و ريحان توام
همچو سيلاب روم گريهكنان جانب دشت * من كه جاروبكش گور غريبان توام
خوب گفتى غزل مرثيهء من ، مظهر ! * جان ندارم كه دهم ، كشتهء احسان توام
* * *
باز خواهم گله از جور تو بنياد كنم * زير ديوار تو بنشينم و فرياد كنم
مىطپد در قفس سينه اگر حكم كنى * مرغ در گرد تو گردانم و آزاد كنم
* * *
ما از نى قليان كسى كام گرفتيم * آخر ز لبش بوسه به پيغام گرفتيم
* * *
مظهر ! تو دشمن خودى ، اى خانمان خراب ! * دل مىدهد به دست سپاهى پسر كسى ؟
مخمّس
عرق افشان كه تو ، اى شوخ پسر ! مىآيى * دست چون بهلهء تركان به كمر مىآيى
جامهء سبز چو شمشاد ببر مىآيى * چهره افروخته چون گل به نظر مىآيى
از شكار دل گرم كه دگر مىآيى ؟ * جيب ما پاره چو گل پيش تو هرچند شود
نيست ممكن به دلت ريشهء پابند شود