هرات است و در مشهد مقدّس نشو و نما يافته ، به حسن خلق و لطف كلام اتّصاف داشت . از ولايت ميل به هندوستان نموده و با نوربك خان به خوبى به سر برد و قصايد لطيف در مدح او انشا كرد . آخر كار در مالوه ، سنهء ثلث و ثمانين و تسعمائه مايل سفر آخرت گشت . استخوانش را به مشهد مقدّس رسانيدند . صاحب ديوان است . اين چند بيت از كلام دردانگيز اوست :
دم آخر است ، دشمن ! به منش گذار يكدم * كه به صد هزار حسرت به تو مىگذارم او را
* * *
دلم ز زخم تو آسوده است ، مىنالم * كه غير پى نبرد لذّت خدنگ تو را
* * *
سازد خموش تا من حسرتكشيده را * گويد شنيدهام سخن ناشنيده را
* * *
با غير رسيدى و ز غيرت جگرم سوخت * صد بار ز ناآمدنت بيشترم سوخت
* * *
شوقم ببين كه با همه غيرت به بزم تو * پيغام غير آمدنم را بهانه شد
* * *
بسكه هردم به فريب از ره ديگر گذرى * هيچكس بر سر راه تو دگر ننشيند
* * *
بخت بدبين كه به ميلى نكند غير جفا * خردسالى كه جفا را ز وفا نشناسد
* * *
تا نيايد به ميان راز نهان من و تو * غير در بزم نشيند به ميان من و تو
* * *
بهر تو مانده بر سر زانو هزار سرتاسر * نهاده بر سر زانوى كيستى ؟