و شوقش دستخوش ارباب ذوق است . اين چند بيت از آن فراچيده شد :
بتم با هر سرى هر سو سروكار دگر دارد * غمش با هر دلى سودا و بازارى دگر دارد
تو تنها نيستى بيمار ، چشم شوخ آن دلبر * كه چشمش چون تو در هر گوشه بيمارى دگر دارد
نه تنها مغربى باشد گرفتار سر زلفش * كه زلف او به هر مويى گرفتارى دگر دارد
* * *
يار ما هر ساعتى آيد به بازارى دگر * تا بود حسن و جمالش را خريدارى دگر
كسوت ديگر بپوشد ، جلوهء ديگر كند * مظهر ديگر نمايد ، بهر اظهارى دگر
* * *
تا مهر تو ديديم ، ز ذرّات گذشتيم * زين جمله صفات از پى آن ذات گذشتيم
چون جمله جهان مظهر آيات وجودند * اندر طلب از مظهر و آيات گذشتيم
* * *
مى ز سبوى او طلب ، آب ز جوى او طلب * بحر شود اگر كسى آب خورد ز جوى او
* * *
چو نيست چشم دلت تا جمال او بينى * نگر به صورت خود ، تا مثال او بينى
رباعى
من مست و خراب و مىپرست آمدهام * مدهوش ز بادهء الست آمدهام
تا ظن نبرى كه باز گردم هشيار * هم مست روم از آنكه مست آمدهام