لطافت و فصاحت همسنگ . در بحر خفيف بيشتر متتبّع امير حسن دهلوى است . گويند وقتى اين مطلع شيخ :
چشم اگر اين است و ابرو اين و ناز و عشوه اين * الوداع اى زهد و تقوى ، الفراق اى عقل و دين !
به گوش مولانا محمّد شيرين مغربى برخورد ، گفت شيخ با چنين علوّ مرتبت چرا همچو شعرى گويد كه جز معنى مجاز بوى از گلشن حقيقت به مشام مفهوم نرسد ؟ شيخ مولانا را به دعوت طلبيده ، مطلع مذكور بر زبان رانده ، فرمود كه : چشم ، عين است . پس شايد كه مراد از آن عين ذات قديم باشد و ابرو به معنى حاجب است . كنايت از آن به صفات كه حجاب ذات است ، امكان دارد . مولانا پسنديده ، به انصاف درآمد . در بهارستان آورده كه يكى از عارفان به صحبت شيخ كمال و خواجه حافظ رسيده ، چنين مىفرمود كه صحبت شيخ به از شعر او و شعر حافظ به از صحبت .
وى آخر الأمر در سنهء ثلث و ثمانمائه در تبريز به جنّت المأوى خراميد . بر لوح مرقدش اين بيت نگاشتهاند :
كمال ! از كعبه رفتى بر در يار * هزارت آفرين مردانه رفتى !
اين چند بيت از كلام دلپذير اوست :
گر يار مرا بر من مسكين نظرى نيست * ما را گله از بخت خود است ، از دگرى نيست
انديشه ز سر نيست كه شد در سر كارش * انديشه از آن است ، كه با ماش سرى نيست
* * *
روى تو بهجز آينه ديدن كه تواند * زلف تو بهجز شانه كشيدن كه تواند ؟
* * *