تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

[ 404 ] [ شيخ كمال الدّين خجندى ]

بزم‌آراى عزّت و ارجمندى ، شيخ كمال الدّين خجندى ، كه از صوفيهء كرام است و اكابر مشايخ عظام ، از وطن مألوف به زيارت حرمين شتافت و پس از شرف‌اندوزى امكنهء متبرّكه به آذربايجان برخورده ، در تبريز رنگ اقامت ريخت ، و در روزگار سلاطين جلاير علم شهرت افراخت . بيشترى از اعيان آن ديار به حلقهء ارادتش درآمدند و در هنگامى كه ميران شاه خلف امير تيمور صاحب‌قران از طرف پدر والااقتدار به حكومت تبريز مأمور گشت ، به خدمت شيخ اعتقاد تمام داشت . روزى بنا بر ملاقات رفت و به تقريبى به سمع شريفش درآمد كه شيخ مقروض ده هزار دينار است . فورا طلبيده در مجلس حاضر ساخت و شيخ را با خواجه حافظ اعتقادى بوده و خواجه هم غايبانه ربطى به وى به هم رسانيده . وقتى شيخ اين غزل را پيش خواجه فرستاد :
گفت : يار از غير ما پوشان نظر ، گفتم : به چشم * و آن گهى دزديده در ما مىنگر ، گفتم : به چشم گفت : گر يا بى نشان پاى ما بر خاك راه * برفشان آنجا به دامن‌ها گهر ، گفتم : به چشم گفت : گر گردد لبت خشك از تف سوزان آه * باز مىسازش چو شمع از گريه تر ، گفتم : به چشم گفت : گر بر آستانم آب خواهى زد ز اشك * هم به مژگانت بروب آن خاك در ، گفتم : به چشم گفت : گر گردى شبى از روى چون ماهم جدا * تا سحرگاهان ستاره مىشمر ، گفتم : به چشم
خواجه به تواجد درآمد و تحسين‌ها نمود . كلام شيخ با نزاكت همرنگ است و با