زر را همان وقت به حمامى داد و هجو سلطان به رقم درآورد كه در عالم اشتهار دارد . اين چند بيت از آن است :
ايا شاه محمود كشورگشاى ! * ز كس گر نترسى ، بترس از خداى
كه بىدين و بدكيش خوانى مرا * منم شير نر ، ميش خوانى مرا
مرا سهم دادى كه در پاى پيل * تنت را بسازم چو درياى نيل
نترسم كه دارم ز روشندلى * به دل مهر آل نبى و على
بسى رنج بردم در اين سال سى * عجم زنده كردم بدين پارسى
جهان كردهام از سخن چون بهشت * كزين پيش تخم سخن كس نكشت
بسى تاجداران گردنكشان * كه دادم يكايك از ايشان نشان
همه مرده از روزگار دراز * شد از گفت من نامشان زنده باز
يكى بندگى كردم ، اى شهريار ! * كه ماند ز تو در جهان يادگار
پىافكندم از نظم كاخ بلند * كه از باد و باران نيابد گزند
بدانديش را روى نيكى مباد * سخنهاى نيكم به بد كرد ياد
بر پادشه صورت زشت كرد * فروزنده اختر چو انگشت كرد
اگر شاه را شاه بودى پدر * مرا برنهادى به سر تاج زر
دگر مادر شاهبانو بدى * مرا سيم و زر تا به زانو بدى
چو اندر تبارش بزرگى نبود * نيارست نام بزرگان شنود
چو سى سال بردم به شهنامه رنج * كه شايد ببخشد به پاداش گنج
مرا زين جهان بىنيازى دهد * ميان يلان سرفرازى دهد
به پاداش من گنجها برگشاد * به من جز بهاى فقاعى نداد
ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن
جهان را چنين است آيين و ساز * كه سازد فرومايه را سرفراز