چون رسانم فسانهء خود را ؟ * كه ندارم به تو رسايىها
تا نگردم اسير غم ، عاشق ! * مىگريزم ز آشنايىها
* * *
كليد قفل مطلبها بود شيرينزبان گشتن * كه بلبل مىشود اهل چمن از خوشصفيرىها
از اين چينها كه دارم بر جبين وقت كهنسالى * به صد لب مىكنم تفسير رنج ضعف پيرىها
* * *
ز كينهجويى دشمن نمىتوان رستن * كجاست جايى كه باشم ز آسمان تنها
* * *
از مساس مصحف رويش گنه ننوشتهاند * دست از جان شسته ، در عشقش وضو داريم ما
* * *
خجلت زدهام ز آنكه نه مردم ز فراقش * بر دعوى ما شاهد ما چهرهء زرد است
* * *
نكند صبر اين دل نادان * كار با سخت جاهل افتاده است
* * *
در دلم تير غم چه مىشمرى ؟ * روز و شب صد هزار مىگذرد
* * *
چون سينهء من كلبهء اخگر شده از عشق * هر ذرّهء آهم چه شرار است ، ببينيد
عاشق شده مجروح ز سرپنجهء خوبان * اين شيردلان را چه شكار است ، ببينيد
* * *