و له
گر در نظر خويش حقيرى ، مردى * ور بر سر نفس خود اميرى ، مردى
مردى نبود فتاده را پاى زدن * گر دست فتادهاى بگيرى مردى
و له
گر در پى قول و فعل سنجيده شوى * در ديدهء خلق ، مردم ديده شوى
زنهار ! چنان مزى كه گر فعل تو را * هم با تو عمل كنند رنجيده شوى
[ 12 ] [ ابن حسام خوافى « 1 » ]
صاحب طبع صافى ، مولانا بن حسام خوافى كه فضائل و كمالاتش بيرون از حيّز تبيان است و فصاحت و بلاغت از كلامش نمايان ، در عهد سلطنت ملوك هرات در اقران و امثال اعتبارى تمام داشته و در وقت ملك شمس الدّين كرت ، سنهء سبع و ثلاثين و سبعمائة دار فانى را گذاشته . اين سه بيت از مستزاد اوست :
آن كيست كه تقدير كند حال گدا را * در حضرت شاهى
گز غلغل بلبل چه خبر باد صبا را * جز ناله و آهى
هرچند نيم لايق درگاه سلاطين * نوميد نيم هم
كز روى ترحّم بنوازند گدا را * گاهى به نگاهى
سامان زر و زور بود مايهء عاشق * يا رحم ز معشوق
ما را نه زر و زور نه رحم است شما را * پس حال تباهى
هامش
( 1 ) . در متن « خافى » آمده است .