خلوت ذكر نشاند . وى همواره در خلوت اشعار خوانده ، مىگريست . مريدان شيخ اين حال را خلاف عنوان ديده ، شكايتش به حضور شيخ رسانيدند . چون شيخ به در حجره قدم نهاد ، شنيد كه به اين اشعار مشغول نغمهسنجى است :
نخستين باده كاندر جام كردند * ز چشم مست ساقى وام كردند
به عالم هركجا رنج و بلايى است * به هم بردند و عشقش نام كردند
براى صيد مرغ جان عاشق * ز زلف فتنه خوبان دام كردند
چو خود كردند راز خويشتن فاش * عراقى را چرا بدنام كردند ؟
شيخ به اصغاى اين نظم فرمود : « از حجره برآ ، كار تو تمام گشت و نقش مطلب بر كرسى نشست » . فورا در حجره گشاد و بىهوش گشته ، سر به قدم شيخ نهاد . شيخ به فرط مراحم و نوازشات او را در بر كشيد و خرقه خلافتش پوشانيد و به شرف داماديش اختصاص بخشيد . چون بعد ارتحال شيخ به جهت اينكه جذبهء عشق بر وى استيلا داشت و بيشتر بر مظاهر جميله نظر مىگماشت ، صحبتش با ديگر خلفا كوك نشد . با جمعى از قلندران از ملتان برآمد و پس از اداى مناسك و زيارت مدينهء منوّره سرى به ملك روم كشيد و چندى در آنجا اقامت گزيده ، به دمشق شام توجّه نمود و به صحبت قدوة العارفين شيخ صدر الدّين قونوى - رحمه اللّه - خليفهء شيخ اكبر محيى الدّين ابن عربى - رضى اللّه عنه - به تحقيق مقامات فصوص الحكم پرداخت و در حين مطالعهء آن ، رسالهء لمعات نگاشت . صاحب ذوق و شوق و وجد و حال بوده ؛ و در سنهء ثمان و ثمانين و ستّمائة به دار آخرت رحلت فرموده و به پهلوى مزار فيض بار شيخ اكبر به صالحيّهء دمشق آسوده . از لطايف طبع شريف اوست :
چه سحر كرده ندانم دو چشم جادويت * كه از نظارگيان نعره و فغان برخاست