با كمسخنيش مىتوان ساخت * اين است بلا كه كم نگاه است
* * *
مرگ چو منى اگرچه سهل است * گنجايش لبگزيدنى داشت
* * *
بر باد دهيم خاك خود را * بر خاطر او ز ما غبار است
* * *
تغافل پيشهء صيدافكن اين سرزمين باشد * كه دايم بهر تقريب نگاهى در كمين باشد
* * *
اگرچه يار مرا رخصت نشستن نيست * همين بس است كه بر خاطرش گذر دارد
* * *
سعى فرماى كه سيماب شوى از تف شوق * كه اگر كشته شوى ، قدر تو افزون گردد
* * *
به جگر تشنگى خضر دلم مىسوزد * كه ز سرچشمهء تيغى دم آبى نكشد
* * *
در جيب گل به بوى كه اين چاكها افتاد * بر سر سزد كه خاك ز دست صبا كنم
* * *
از نياز من اينچنين شدهاى * چه قدر بر تو ناز مىرسدم
* * *
همچنان طفلمزاجيم ، اگر پير شديم * كوچهگردى است بهجا ، گرچه زمينگير شديم
* * *