كمال نامرادى دمساز . اوايل مائة حادى عشر درگذشت . اين چند بيت از طبع پرسوز او به ملاحظه درآمد :
تا در دلم هواى قدت جا گرفته است * جانم هواى عالم بالا گرفته است
خون شد دلم ز غصه كه آن غنچهء اميد * با ديگران شكفته و با ما گرفته است
* * *
آنكه دايم هوس سوختن ما مىكرد * كاش مىآمد و از دور تماشا مىكرد
[ 316 ] [ مير محمّد طاهر ظهورى ترشيزى ]
صدرآراى بزم كلام دلاويز ، مير محمّد طاهر ظهورى از اهالى ترشيز ، كه ظهور ذات با كمالش بازار سخن را به متاع رنگين رواج بخشيده و اهتزاز نسايم كلام دلگشايش گلشن فصاحت را سرسبز و شاداب گردانيده ، مشّاطهء خيالات بلندش به آرايش عرائس معانى كف گشوده و طرّاح افكار ارجمندش فقرات دلنشين را به تلفّظ شيرين جلوه نموده . نشر بىنظيرش جواهر زواهر گنجينهء معانى و نظم دلپذيرش درر غرر سلك نازكبيانى ، رنگ پيراى گلشن خوشمقالى است و محفلآراى ايوان نازكخيالى .
بعد كسب كمالات در ولايت به سياحت عراق و فارس درساخته ، متوجّه ممالك جنوبيّهء هند گشت و به شرف ملازمت ابراهيم على عادل شاه والى بيجاپور برخورده ، به قدرافزايى سربلند و به فوائد كثيره بهرهمند گرديد و به مدح او كه لئالى آبدار سفته آن را آويزهء گوش مستمعان گردانيد . خوان خليلش به فصاحت چاشنىبخش مذاق جانها است و گلزار ابراهيمش به بلاغت عطرپرور مشام دلها .
ساقىنامهاى كه به نام برهان نظام شاه والى احمد نگر نگاشته ، فرستاد . نشئهء لطافتش سر به اوج نازكادايى كشيده و به مضامين رنگين و تناسب الفاظ متين ديدهء ناظران را