بيت از كلام متين او اختيار افتاد :
من قصيدة
شرح غم تو لذّت شادى به جان دهد * ذكر لب تو طعم شكر در دهان دهد
طاوس جان به جلوه درآيد ز خرّمى * گر طوطى لبت به حديثى زبان دهد
خلقى ز پرتو تو چو خورشيد سوختند * كس نيست كز حقيقت رويت نشان دهد
جز زلف و چهرهء تو ندانم كه هيچكس * خورشيد را ز ظلمت شب سايبان دهد
گر بر رخم به خنده گرايى ، منه سپاس * كاين خاصيت همين رخ چون زعفران دهد
آن طاقت از كجا كه صدايى ز درد دل * در بارگاه خسرو صاحبقران دهد
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پا * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
تيفش ز كلّهء سر بىمغز دشمنان * نسرين چرخ را چو هما استخوان دهد
در برگريز عمر عدو صرصر اجل * نوروز را طبيعت فصل خزان دهد
رباعيات
باد آمد و گل بر سر مىخواران ريخت * يار آمد و مل در قدح ياران ريخت
از سنبل تر رونق عطّاران برد * وز نرگس مست خون هشياران ريخت
و له
غم كشت مرا و غمگسار آگه نيست * دل خون شد و دلدار ز كار آگه نيست
اين با كه توان گفت كه عمرم بگذشت * در حسرت روى يار و يار آگه نيست ؟
[ 315 ] [ ملّا ظاهرى اصفهانى ]
گرمرو طريق نكتهدانى ، ملّا ظاهرى اصفهانى ، كه دل به عشقبازى مىسوخت و چراغ درد به شاهراه تعشّق مىافروخت ، كلامش يكسر سوز و گداز است و اشعارش به