و له
از قعر گل سياه تا اوج زحل * كردم همه مشكلات عالم را حل
بيرون جستم ز قيد هر مكر و حيل * هر بند گشوده شد مگر بند اجل
[ 9 ] [ حكيم اوحد الدّين انورى ]
مظهر انوار سخنورى ، وحيد عصر ، حكيم اوحد الدّين انورى ، اصلش از ابيورد ، و در آغاز شباب به مدرسهء منصوريّهء طوس به كسب كمالات پرداخته ؛ فأمّا پريشانى روزگار از سرمايهء جمعيتش بهرهاندوز نساخته ، نظر به گرمبازارى متاع سخن و خريدارى سلاطين زمن دل به شاعرى نهاد و به جواهر زواهر معانى دكان نظمگسترى برگشاد و قصيدهء مدحيّه به سلك نظم كشيده كه مطلعش اين است :
گر دل و دست ، بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
به نظر سلطان سنجر سلجوقى رسانيد ، سلطان سخن دقيقهرس پسنديده ، به تقرّر مشاهرهء شايسته ، ادرارى بايسته سرفراز گردانيد . رفتهرفته به مصاحبتش گزيد ، امّا صحبتش كوك نشد . ناچار متوجّه بلخ گشته از مردم آن ديار هم بس آزار كشيد و بىلطفىها ديد كه به كمال سختى مىزيست . آخر الأمر به روايتى در سنهء ثمانين و خمسمائة به وسعتآباد عدم شتافته و در جوار مزار احمد خضرويه - قدّس سرّه - آسودگى يافته . اين چند بيت از كلام اوست :
پرده از روى كار ما برداشت * پرده از روى خويش برنگرفت
* * *
با چنين اعتماد بر خوبى * نكند ناز ، پس چه كار كند ؟