ما را تو بهشت گر به طاعت بخشى * آن بيع بود ، لطف و عطاى تو كجاست ؟
و له
مست توام ، از باده و جام آزادم * صيد توام ، از دانه و دام آزادم
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى * ور نه من از اين هر دو مقام آزادم
و له
صدسال در آتشم ، اگر مَحْل بود * آن آتش سوزنده مرا سَهْل بود
با مردم نااهل مبادا صحبت * كز مرگ بتر صحبت نااهل بود
[ 6 ] [ شيخ اوحد الدّين كرمانى ]
مقبول بارگاه سبحانى ، شيخ اوحد الدّين كرمانى ، مريد و خليفهء شيخ ركن الدّين سنجاسى ، و وى مريد شيخ قطب الدّين ابهرى ، و وى مريد شيخ نجيب الدّين سهروردى است . از اكابر ارباب طريقت و اعاظم اصحاب حقيقت بوده و به صحبت شيخ محيى الدّين بن عربى رسيده . گويند كه چون شيخ در سماع گرم شدى با امردان معانقه كردى . هرگاه وارد بغداد گرديد ، خليفه را پسرى صاحب حسن و جمال بود . به استماع اين سخن گفت كه او كافر است . اگر با من اينگونه حركتى به ميان آرد او را بكشم . چون سماع گرم شد ، شيخ به كرامت دريافته ، اين رباعى بديهه خواند :
سهل است مرا بر سر خنجر بودن * در پاى مراد دوست بىسر بودن
تو آمدهاى كه كافرى را بكشى * غازى چو تويى ، رواست كافر بودن
پسر خليفه گريبان خود دريده سر به قدم شيخ نهاد و به حلقهء مريدان داخل شد .
وفاتش در سنهء خمس و ثلاثين و ستّمائة رو داده . از كلام اوست :