ستّ و ثلاثين و ألف اين دار ناپايدار را گذاشت . اين چند بيت از طبع بلند اوست :
به تن بويا كند گلهاى تصوير نهالى را * به پا بيدار سازد خفتگان نقش قالى را
من و انديشهء بوس و كنار او ؟ محال است اين * مگر بينم به خواب اين آرزوهاى خيالى را
* * *
اى آب رخ از نخل قدت جلوهگرى را * پرواز ز بالوپر حسن تو پرى را
* * *
با همه سوز جگر لب نگشايد دم نزع * از من آموخته آتش روش مردن را
* * *
دست قبول عشق چه غم گر دلم شكست * باشد شكستگى ورق انتخاب را
* * *
با چنين چهره كه امروز تو آراستهاى * هركه آيينه به دست تو دهد ، دشمن توست
* * *
ملايمت كن و فارغ شو از ملامت خلق * كه نخل موم ز آسيب تيشه آزاد است
* * *
به قتل اهل وفا نرگست سبكدست است * نگه به چشم تو شمشير در كف مست است
* * *
افروختن و سوختن و جامه دريدن * پروانه ز من ، شمع ز من ، گل ز من آموخت
* * *