باغبان ! از چمن آواره مكن بلبل را * رحم كن ، رحم كه وابستهء دامان گل است
* * *
آه از آن مرغ گرفتار كه در كنج قفس * عمر بگذشت و ندانست كه گلزارى هست
* * *
اينقدر بيهده بر تاج زر خويش مناز * همچو شمع سحر از عمر تو يكدم باقيست
* * *
نقش روى يار را مانى به پرگارى كشيد * چون نظر بر چشم او افكند ، بيمارى كشيد
* * *
خار خار نوگلى دارم كه شوق جلوهاش * بلبل تصوير را در نالهء زار آورد
* * *
كسى كه مهر و وفا از زمانه مىطلبد * چنان بود كه ز مفلس خزانه مىطلبد
* * *
در زندگيم آنكه ز من دور نشيند * كى بعد هلاكم به سر گور نشيند
نامحرمى ، اى شيخ ! تو برخيز ز محفل * بنت العنب از شرم تو مستور نشيند
* * *
زخمى عشقم و صد درد تمنّا دارم * دل به دكّانچهء الماسفروشان كشدم
* * *
صانع ! بهسان شمع به فانوس رفته * دامان به روى خويش كشيدم ، گريستم
* * *
ز دل بيرون رود تا بدگمانىهاى صيّادم * همان بهتر كه در كنج قفس بالوپر اندازم
* * *