ديده را فايده آن است كه دلبر بيند * ور نبيند چه بود فايده بينايى را ؟
* * *
ديگرى را در كمند آور كه ما خود بندهايم * ريسمان در پا چه حاجت مرغ دستآموز را ؟
* * *
خبر من برسانيد به مرغان چمن * كه همآواز شما در قفسى افتاده است
پايبند لب شيرين تو جايى نرود * آبگينى است كه در وى مگسى افتاده است
* * *
ز من مپرس كه از دست او دلم چون است * از او بپرس كه انگشتهاش پرخون است
* * *
دى زمانى به تكلّف بر سعدى بنشست * فتنه بنشست ؛ چو برخاست ، قيامت برخاست
* * *
ز ضعف قوّت آهم نماند و مىترسم * گمان برند كه سعدى ز دوست خرسند است
* * *
گر به تيغم بزنى با تو مرا خصمى نيست * خصم آنم كه ميان من و تيغت سپر است
* * *
مردمان گويند : سعدى ! خيمه در گلزار زن * من گلى را دوست مىدارم كه در گلزار نيست
* * *