در مجلس سماع با مولانا حاضر بود . مولانا در حين سماع روى به صفّهاى كه در آن مقام بوده كرده و به كمال خضوع و ادب مدّتى بر پاى ايستاد . پس از آن چشم را بسته شيخ را طلبيده ، ديده به رويش گشاد و گفت كه جناب رسالتمآب - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - در آن صفّه رونقافروز بود . خواستم كه چشمى كه به جمال مبارك آن حضرت مشرّف گشته است ، به روى ديگرى نگشايم .
آخر كار به عمر شصت و سهسالگى در سنهء خمسين و ستّمائة به فردوس برين آرميد و در بحرآباد من متعلّقات دمشق مدفون گرديد . از تصانيف طبع شريف اوست :
رباعيات
بر مركب عشق اگر سوار آيد دل * بر جمله مراد كامگار آيد دل
گر دل نبود ، كجا وطن سازد عشق ؟ * ور عشق نباشد ، به چه كار آيد دل ؟
و له
كافر شوى ار زلف نگارم بينى * مؤمن شوى ار عارض يارم بينى
در كفر مياويز و در ايمان منگر * تا عزّت يار و افتقارم بينى
[ 240 ] [ شيخ سيف الدّين باخرزى البخارى ]
سرو بوستان والاتبارى ، شيخ سيف الدّين باخزرى البخارى كه از خلفاى شيخ نجم الدّين كبرى است - قدّس اسرارهما - پس از تحصيل كمالات علمى به خدمت حضرت شيخ حاضر گشته ، به مجاهدت شاقّه اشتغال ورزيده ، خلوت گزيد . روزى شيخ بر در خلوتش رسيده ، ندا نمود كه : « اى سيف الدّين » . از خلوت شنيد كه مىگويد :
منم عاشق ، مرا غم سازوار است * تو معشوقى ، تو را با غم چه كار است ؟
شيخ گفت : « برخيز و برآ » ، و دستش گرفته از خلوت برآورد و به مرتبهء كمال و تكميل