آسمان چون كاسه را پر مىكند از شير صبح * پنجهء خورشيد مىگردد گريبانگير صبح
* * *
نيم ز پاس نفس درد يكنفس غافل * به دست خويش عنانى كه داشتم ، دارم
* * *
سويش عنان ضبط ز كف داده مىروم * مانند سايه در رهش افتاده مىروم
* * *
نگردد خاطر ديگر مكدّر از غبار من * به رنگ سايه بر دوش من افتادهست بار من
شدم خاك و نياسودم كه ميناى فلك هردم * كند زير و زبر چون شيشهء ساعت غبار من
دو بالا مىنمايد شعلهء عشقش بيان من * زبان چون شمع افكندهست اين آتش به جان من
* * *
نورى به جان فزايد خود را گداز كردن * چون شمع بايد اينجا با گريه ساز كردن
* * *
جا كرده بسكه در دل عاشق خيال تو * در خويش مثل آينه بيند جمال تو
رباعيات
ازبسكه تجرّد است سرمايهء ما * وز زنگ تفرّد است پيرايهء ما
جز ما به جوار ما نباشد شخصى * همسايهء ما بود همين سايهء ما
و له
از حرص گر آستين فشاند دل ما * چون شه چه عجب كه حكم راند دل ما