اكنون كه نشستهاى در اين كلبه تو را * چشم و دل و اشك و آستينى بايد
و له
دردى كه زمانه گر به دردش نرسد * آسيب ز گرم و سردش نرسد
درياب كه يأس مىرساند دل را * جايى كه رسيدنى به گردش نرسد
و له
در عشق نه مرد خودپرستى بايد * وارسته ز خويش دل به دستى بايد
اى آنكه پرى ز باد دعوى چو حباب ! * البتّه تو را به خود شكستى بايد
و له
اين اهل زمانه دردناكم كردند * بىهيچ عبث ، عبث هلاكم كردند
از چار طرف غبار دلها چندان * برخاست كه زنده زير خاكم كردند
و له
چون نى همه تن پر از فغان دردم * مىنالم و سربهسر بيان دردم
بىدرد ! به حال خويش بگذار مرا * از من درد است و من از آن دردم
و له
اى درد ! اينجا فلك مينافام * يك باده به چند رنگ ريزد بر جام
از كاسهء خورشيد بريزد گردون * شير است نصيب صبح ، خون قسمت شام
و له
پرمضطربم ، طرفه بيانى دارم * گه مىطپم و گاه فغانى دارم
در مسلخ دهر همچو بسمل ، اى درد ! * آرام كجاست تا كه جانى دارم