قبلهء من سراى آن ترساست * جانم اندر هواى آن ترساست
كافرم در ره مسلمانى * گر مرا كس به جاى آن ترساست
و له
در عشق توام طاقت تنهايى نيست * در هجر توام تاب شكيبايى نيست
تا وسع توان بود ، تحمّل كردم * ديگر چه كنم وسع توانايى نيست ؟
[ 189 ] [ حكيم عين الملك دوايى گيلانى ]
نبضشناس سخنپيرايى ، حكيم عين الملك دوايى ، كه اصلش از گيلان است ، به حسن اخلاق و لطافت كلام اتّصاف داشت . از وطن به مكّهء معظّمه شتافت و مدّتى در آنجا احراز خير و بركت نمود و حين مراجعت خان اعظم كوكه اكبر پادشاه از حرمين شريفين ، حكيم هم به معيّت وى خود را به هند رسانيد و در سلك حكماى بارگاه اكبرى منسلك گرديد . به روش پسنديده منظور نظر خاصّ و عامّ بوده و در فنّ كحّالى چون كحل الجواهر به ديدهء مردم جا داشت . آخر الأمر به رسالت راجه عليخان ، والى برهانپور ، رخصت يافت و بعد اداى رسالت در موضع هنپديه كه بر لب درياى نربدا واقع است و در جاگيرش مقرّر بوده ، رحل اقامت انداخت و همانجا ، در سنهء ثلث و ألف به سفر آخرت پرداخت . اين چند بيت از او به نظر رسيد :
هيچ ويرانى نشد پيدا كه تعميرى نداشت * درد بىدرمان عشق است ، اينكه تدبيرى نداشت
* * *
روشن آن ديده كه ديدن دانست * خرّم آن دل كه طپيدن دانست
در كنارم ننشيند هرگز * طفل اشكم كه دويدن دانست