سوزش دل چه قيامت اثرى پيدا كرد * ريخت اشكى كه ز چشمم شررى پيدا كرد
شد چنان سينه مشبّك ز خدنگ تو كه دل * بهر نظّاره ز هر رخنه درى پيدا كرد
تا تو از ميكده رفتى ، به هوايت ز حباب * مى به مينا همه تن چشم ترى پيدا كرد
قصد صيد دل ما بود كه صيّاد ازل * چون تو نازكبدنى ، خوشكمرى پيدا كرد
واى بر بىكسى اين دل شوريده كه يار * داشت ربطى كه به او ، با دگرى پيدا كرد
نيست خوشنود سزاوار ملامت ، ناصح ! * دلوجان باخت به عشق و هنرى پيدا كرد
* * *
از خستهء خود ياد نيارى عجب از تو ! * كشتى و به خاكش نسپارى ، عجب از تو !
باشى همهشب دست به آغوش رقيبان * پا هم به سر من نگذارى ، عجب از تو !
كس نيست كه از دست جفاى تو ننالد * با اينهمه غوغا به كنارى ، عجب از تو !
بااينكه شد از صيد تو صحرا همه پرخون * تا حال تو مفتون شكارى ، عجب از تو !